تبليغاتX
..:::دل گویه های من:::..
..:::دل گویه های من:::..
دل گویه هایم را برای تو می گویم




پدر بزرگ

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر ، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي كند.

دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود.

هنگام خوردن شام،غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شكست.

پسر و عروس از اين كثيف كاري پيرمرد ناراحت شدندو گفتند: بايد درباره پدربزرگ كاري بكنيم  و گرنه تمام خانه را به هم مي ريزد.

 آنها يك ميز كوچك در گوشه اطاق قراردادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد .

 بعد از اينكه يك بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شكست، ديگر مجبور بود غذايش را دركاسه چوبي بخورد .

هروقت هم خانواده او را سرزنش مي كردند، پدربزرگ فقط اشك مي ريخت و هيچ          نمي گفت.

يك روز عصر ، قبل از شام ، پدر متوجه پسر چهارساله خود شد كه داشت با چند تكه چوب بازي مي­كرد .

پدر رو به او كرد و گفت : پسرم ،داري چه كار مي كني؟

پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان كاسه چوبي درست مي كنم كه وقتي        پير شديد در انها غذا بخوريد و تبسمي كرد و به كارش ادامه داد.

از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يك ميز غدا مي خوردند.


با تشکر از دوست خوبم نوشين كه اين مطلب را برايم فرستاد.

|+| نوشته شده توسط سودابه در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 12:58 بعد از ظهر |