تبليغاتX
..:::دل گویه های من:::..
..:::دل گویه های من:::..
دل گویه هایم را برای تو می گویم




اَتَلَ مَتَل يه بابا…

شعر ساده و زيبايي از "كتاب آبي" سروده "ابوالفضل سپهر"

به ياد همه جانبازان و خانواده هاي آنان.

 

  اَتَلَ مَتَل يه بابا…

  اتـل متل يه بابا

  كه اون قديم قديما

 حسرتشو مي خوردن

 تمومي بچه ها

 اتل متل يه دختر

 دردونه ي باباش بود

هر جا كه بابا مي رفت

دخترش هم باهاش بود

اون عاشق بابا بود

بابا عاشق اون بود 

به گفته ي رفيقاش

بابا چه مهربون بود

تو يه روز آفتابي

بابا تنها گذاشتش

عازم جبهه ها شد

دخترُ جا گذاشتش

چه روز هاي سختي بود

اون روزهاي جدايي

چه سال هاي بدي بود

ايام بي بابايي

چه لحظه ي سختي بود

اون لحظه ي رفتنش

ولي بدتر از اون بود

لحظه ي برگشتنش

هنوز يادش نرفته

نشون به اون نشونه

اونكه خودش رفته بود

آوردنش به خونه

زهرا به اون سلام كرد

بابا فقط نگاش كرد

اداي احترام كرد

بابا فقط نگاش كرد

خاك كفش بابا رو

سرمه ي تو چشاش كرد

هي بابا رو بغل كرد

بابا فقط نگاش كرد

زهرا براش زبون ريخت

هزار دفعه صداش كرد

پيش چشاش ضجه زد

بابا فقط نگاش كرد

اتل متل يه بابا

يه مرد بي ادعا

مي خوان كه زود بميره

تمومه خواستگارا

اتل متل يه دختر

كه بر عكس قديما

براش دل مي سوزونن

تمومي بچه ها

زهرا به فكرباباس

بابا به فكر زهرا

گاهي به فكر ديروز

گاهي تو فكر فردا

يه روز مي گفت كه خيلي

براش آرزو داره

ولي حالا دخترش

زيرش لگن مي ذاره

يه روز مي گفت دوسْت دارم

عروسيتو ببينم

ولي حالا دخترش

ميگه به پات مي شينم

مي گفت برات بهترين

عروسي رو مي گيرم

ولي حالا مي شنوه

تا خوب نشي نمي رم 

وقت غذا كه مي شه

سرنگُ ور ميداره

گوشه ي لُپ باباش

سرنگ و مي فشاره

براي اشك چشماش

هي بهونه مياره

”غصه نخور بابا جون

اشكم مال پيازه“

بابا با چشماش مي گه

خدا برات بسازه

هر شب وقتي بابا رو

مي خوابونه توي جاش

با كلي اندوه و غم

ميره سر كتاباش

حافظُ ور مي داره

راه گلوش مي گيره

قسم مي ده حافظُ:

خواجه بابام نميره!

دو چشمشُ مي بنده

خدا خدا مي كنه

با آهي از ته دل

حافظ ُ وا مي كنه

فال ُ شاهد فال ُ

به يك نظر مي بينه

نمي خونه ، چرا كه

هر شب جواب همينه

ديشب كه از خستگي

گرسنه خوابيده بود

نيمه ي شب چه خوابِ

قشنگي رو ديده بود

تو يك باغ پر از گل

پر از گل شقايق

ميون رودي بزرگ

نشسته بود تو قايق

يه خورده اونطرف تر

ميون دشت لاله

بابا سوار اسبه

مگه ميشه ؟ محاله!

بابا به آسمون رفت

به پشت يك در رسيد

با دستاي مردونه ش

حلقه ي در رو كوبيد

ندايي اومد از غيب

دروازه رو واكنيد

مهمون رسيده از راه

قصري مهيا كنيد

وقتي بلند شد از خواب

ديد كه وقت اذونه

عطر گل نرگسي

پيچيده بود تو خونه

هي بابا رو صدا كرد

بابا چشاش بسته بود

ديگه نگاش نمي كرد

بابا چقدر خسته بود 

آي قصه قصه قصه

يه دختر شكسته

كه دستهاي ظريفش

چند ساله پينه بسه

چند ساليه كه دختر

زرنگ و ساعي شده

از اون وقتي كه بابا

قطع نخاعي شده

نشونه ي بيعته

پينه ي دست زهرا

بهترين شفاعته

نگاه گرم بابا!

|+| نوشته شده توسط سودابه در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ساعت 9:52 قبل از ظهر |