تبليغاتX
..:::دل گویه های من:::..
..:::دل گویه های من:::..
دل گویه هایم را برای تو می گویم




بهار! بهار! بهار!
   بهار آمد و شمشاد ها جوان شدند

                                                    پرندگان مهاجر ترانه خوان شدند

سال نو بر شما مبارك باد!

قاصد بهار!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 8:24 قبل از ظهر |

عشق

همه ما این مسئله را تجربه کرده ایم. لحظاتی وجود داشته اند که هریک از ما اشک ریزان گفته ایم:

"از عشقی در عذابم که ارزشش را ندارد!"

ما درعذابیم چون احساس می کنیم بیشتر از آنچه ستانده ایم نثار کرده ایم.

در عذابیم چون ارزش عشق ما ناشناخته باقی می ماند و در عذابیم چون قادر نیستیم قوانین خود را تحمیل کنیم.

اما در نهایت هیچ دلیلی برای عذاب ما وجود ندارد چراکه در هر عشقی بذری نهفته است که ما را به تکامل می رساند.

هرچه عاشق تر باشیم به تجربه معنوی نزدیک تر می شویم.

کسانی که به راستی واقع بین هستند وکسانی که روحشان از عشق نورانی است توانسته اند برهمه قیود و تعصبات زمان خویش غالب آیند.

 آنها توانسته اند آواز بخوانند بخندند و با صدای بلند نیایش کنند. آنها شاد بودند چراکه عاشق قادر است دنیا را فتح کندو از باختن هراسی ندارد.

عشق راستین یعنی ایثار با تمام وجود!

پائولو کوئیلو

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 3:10 بعد از ظهر |

نمایشگاه کتاب
دیروز بالاخره رفتم نمایشگاه کتاب!

وای که چه خبر بود. راستش اولین بارم بود می دیدم خلایق برای چیزی به غیر از خوردنی اینطوری هول می زنند.همهمه و شلوغی مردم برای خرید کتاب و صف طویل بن کتاب دم باجه بانک بیشتر از کتابها نظرم رو به خود جلب کرده بود. انصافاکتابهای خوبی هم آورده بودند. ولی حیف که شب عید بود و حقوق های کارمندی هنوز نرسیده و مخارج عید زود تر از راه رسیده و ....به هر حال ۱۲ تا کتاب خریدم!!! (بالفعل) ولی بالقوه می خواستم خیلی بیش از این خرج کنم. بعضی وقتها یک ترمزهایی در زندگی وجود دارد که .....

خداوند مستدام بدارد سایه همسر را!!!!

|+| نوشته شده توسط سودابه در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 7:37 بعد از ظهر |

عشق؟؟؟!!
عشق؟؟؟!!!
|+| نوشته شده توسط سودابه در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت 11:9 بعد از ظهر |

ژاپن

يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود  ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود  ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد . رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند .

يک کارگر ژاپنی در پاسخ " چه انگيزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پيشنهاد فنی به کارخانه بدهد ؟ " جواب داد : اين کار به من اين احساس را می دهد که شخص مفيدی هستم ، نه موجودی که جز انجام يک سلسله کارهای عادی روزمره فايده ديگری ندارد. 

مسئولین با کارگرها خوب وصمیمی بودند وکارگرها هم از آنها اطاعت می کردند . مسئولین در آنجا به همه افراد توجه مي كردند . در آنجا مسئولین رفتارشان به گونه اي بود كه كارگر به كارش علاقمند مي شد ، به نحوي كه اگر يك روز سر كارش نمی آمد دلش براي همکاران ، محل کار وحتی دستگاهي كه با آن كار مي كرد تنگ مي شد . مسئول ، وقتي مي خواست كاري را به كسي بسپارد ، نخست ساعتي آن كار را با وي انجام ميداد وقتي مطمئن مي شد وي آن كار را ياد گرفته است مي پرسيد: بروم ؟وسپس مي رفت .آنها هيچوقت نمي گغتند بيا اين كار را انجام بده ، مي گفتند ممكن است به ما كمك كنيد ؟ يا مي گفتند بياييد اين كار را با هم انجام دهيم .مديران سعی می کردند الگوی رفتاری کارکنان باشند . مثلا مدير وقتي مي ديد قسمتي از كارخانه كثيف است يك حوله سفيد به پيشاني مي بست و آنجا را جارو مي كرد . در آنجا حتي اعضاي خانواده صاحب كارخانه هم دوشادوش كاركنان كار مي كردند . هيچكس از صاحب كارش نمي ترسيد . همه سعي مي كردند كار خوب ارائه دهند و از اين مي ترسيدند كه كارشان خراب شود وديگران فكر كنند كه فلاني كارش بد است .اگر كاري خراب مي شد مدیر داد و فرياد راه نمي انداخت و كارگر را جلوي ديگران خوار نمي كرد ، بلكه براي او به آرامي شرح مي داد كه بهتر نيست كار را به اين طريق انجام مي دادي ؟ اگر در ماه كسي غيبت نمي كرد وكارش را خوب انجام مي داد مبلغ قابل توجهي به او پاداش مي دادند . اين باعث مي شد كارگر تشويق شود و مرتب و منظم سرکارش حاضر شود . 

زماني براي صحبت كردن وارتباط با كارگر در نظر گرفته مي شد . سرپرست لحظاتي را در حين كاركردن به بهانه آموزش دادن با كارگر حرف مي زد تا روحياتش را بهتر بشناسد . كارگر وقتي مشكلي داشت با سرپرست خود صحبت مي كرد تا مشكلات براي حل به بالاتر انعكاس پيدا كند . وقتي به اضافه كاري نياز بود مستقيم به كسي نمي گفتند اضافه كار بمانيد بلكه صبح در حين صحبت به يك نفر مي گفتند امروز كار زياد است و افراد ديگر به خود اجازه نمي دادند محيط را ترك كنند ، مي ماندند تا كار را به اتمام برسانند . صاحب كارخانه هيچوقت لفظ كارگرهايم ، يا كارخانه ام را به كار نمي برد . آنجا از يك كارگر معمولي تا صاحب كارخانه همه لفظ كارخانه امان را به كار مي بردند . وقتي سودي وارد كارخانه مي شد اين سود نسبت به ميزان حقوق بين همه توزيع مي شد. در آنجا كارگران معتقدند اگر خوب كار كنند سود كارخانه بيشتر مي شود اگر سود بيشتر شود شركتشان گسترش مي يابد شركت كه گسترش يابد اعتبارشان در كشور بالا مي رود . لذا همه دست به دست هم تلاش می کنند . دنياي آنها دنياي همدلي وهمكاري است . آنها تعطيلاتي دارند به اسم "هفته طلايي" که تقریبا هر چهار ماه در کل ژاپن، چند روز کارخانجات تعطیل است . مسئولین کارخانه یک شب قبل از تعطیلی ، همه کارگران را جمع می کنند ومی روند بیرون، جشن کوچکی می گیرند و وقتی می خواهند حقوق کارگران را بدهند از آنها قدر دانی می کنند و این حسن نیت باعث می شود که حتی خارجی ها هم برای آنها خوب کارکنند .

 با آنکه در شرکت های توليدی ژاپن ، قسمتی وجود دارد به نام کنسا (کنترل کيفی ) ،که اين قسمت نبض هر کارخانه است ، هر فردی سعی می کند کنترل کننده کار فرد قيلی باشد لذا همه سعی می کنند قطعه خوب و بی نقص ارائه دهند .کارگری که قطعه ای را توليد می کند به چشم يک خريدار به آن نگاه می کند .اگر کاری خراب شود کسی از صاحب کارش نمی ترسد بلکه چون می داند نفر بعدی که برای مرحله بعدی کار را تحويل می گيرد مجددا کنترل می کند و اگر کار ايراد داشته باشد آن را عودت می دهد، سعی می کند کار را به بهترین شکل انجام دهد . در واقع در خط توليد ، هر بخش نسبت به بخش ديگر مثل مشتری است . 

برای حفظ روحیه کارکنان محل کار معمولا در اماکن آفتابگیر ومشرف به مناظر طبیعی احداث می شود و ناهار خوری را هم در قسمت فوقانی ودارای چشم انداز بنا می کنند . 

در آنجا از کارکنان می پرسند به نظر شما امروز کار را چگونه انجام دهیم تا در کار پیشرفت داشته باشیم . مسئولین در آنجا ادعا نمی کنند که همه کارها را فقط خودشان بلدند تا کارگرها بتوانند به راحتی نظر بدهند . اگر کسی پیشنهادی برای تسهیل در کار و افزایش بهره وری ارائه دهد با او آنقدر خوب برخورد می شود که شخص مرتبا به دنبال ارئه نظر در جهت ارتقای کارش است و اگر کسی پیشنهادی بدهد که عملی باشد با دادن جایزه از او تقدیر می شود .

اگر کارگری در حين کار متوجه شود قطعه ای اندازه  يک دهم ميکرون ايراد دارد ، سريع به صاحب کار اطلاع می دهد . صاحب کار ، به مدير شرکت تامين کننده قطعه اطلاع می دهد . آن مدير حتی اگر با کارخانه  فاصله زيادی داشته باشد خودش را در همان روز به کارخانه می رساند تا عذر خواهی وجبران کند!

|+| نوشته شده توسط سودابه در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت 8:25 قبل از ظهر |

پدر بزرگ

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر ، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي كند.

دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود.

هنگام خوردن شام،غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شكست.

پسر و عروس از اين كثيف كاري پيرمرد ناراحت شدندو گفتند: بايد درباره پدربزرگ كاري بكنيم  و گرنه تمام خانه را به هم مي ريزد.

 آنها يك ميز كوچك در گوشه اطاق قراردادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد .

 بعد از اينكه يك بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شكست، ديگر مجبور بود غذايش را دركاسه چوبي بخورد .

هروقت هم خانواده او را سرزنش مي كردند، پدربزرگ فقط اشك مي ريخت و هيچ          نمي گفت.

يك روز عصر ، قبل از شام ، پدر متوجه پسر چهارساله خود شد كه داشت با چند تكه چوب بازي مي­كرد .

پدر رو به او كرد و گفت : پسرم ،داري چه كار مي كني؟

پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان كاسه چوبي درست مي كنم كه وقتي        پير شديد در انها غذا بخوريد و تبسمي كرد و به كارش ادامه داد.

از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يك ميز غدا مي خوردند.


با تشکر از دوست خوبم نوشين كه اين مطلب را برايم فرستاد.

|+| نوشته شده توسط سودابه در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 12:58 بعد از ظهر |

تولدم مبارک!

سلام!

بر اثر اعتماد به نفس زیاد! امروز٬ سالگرد زاده شدنم را به کلیه جهانیان تبریک و تهنیت می گویم!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 11:50 قبل از ظهر |

فاجعه ای در دل کویر!

با سلام

بی مقدمه شروع می کنم !

سه روز است شهرداری یزد با کمک تعداد زیادی کارگر و کامیون و بیل مکانیکی و جرثقیل به جان یکی از میادین بزرگ و اصلی شهر افتاده و کلیه درختان این میدان را از ریشه در آورده اند!

واقعا نمی دانم چرا؟

میدان امام حسین یکی از میادین بزرگ شهر است ویژگی این میدان این است که ابتدای بلوار دانشجو قرار دارد .مجتمع ادارات استان یزد در این بلوار واقع شده و یکی از پر تردد ترین خیابانهای شهر می باشد. جالب این که استانداری یزد در یک سوی میدان امام حسین قراردارد.

نمی دانم منظور از این کارها چیست؟

آیا زیبا سازی شهری است؟

خوش آمد گویی به مهمانان نوروزی ؟

یا پیشگیری از تفریح مردمی که شبهای تابستان فضای سبز این میدان را پس از گذران روزهای سوزان کویر تفرجگاهی هرچند خطرناک و حادثه خیز می دانستند!

به هر دلیل که باشد به نظر من هیچ توجیهی ندارد !

درختان سرو و نارون این میدان سالیان سال با راست قامتی زینت بخش این میدان بودند.

منظره بیرون کشیدن این سروهای تنومند از دل خاک به زور بیل مکانیکی بسیار درد آور بود. سروهای بزرگی که طول هرکدام از بنزهای ده تنی که برای حمل آنها استفاده می شد بیشتر بود!

امروز صبح که به محل کار می رفتم این عکسها را از این مناظر دلخراش تهیه کردم هرچند به دلیل ازدحام بیش از حد اتومبیلها در شروع روز کاری نتوانستم تصاویر شایسته ای تهیه کنم ولی شاید گویای گوشه ای از این فاجعه شهری باشد.

در شهری کویری مانند یزد که هر درخت گنجینه ای گرانبهاست نابودی این سرمایه عظیم طبیعی بسیار دردآور است.

چه بگویم؟ از مسوولین شهر و استان این سوال را دارم: آخر چرا؟

با چه توجیهی؟

چگونه می خواهید تاوان آنرا پس بدهید ای مومنین دارالعباده؟؟؟؟؟؟!!!!!!

 

فاجعه اي در دل كوير!

 

فاجعه اي در دل كوير!

  فاجعه اي در دل كوير!

 

فاجعه اي در دل كوير!

 

فاجعه اي در دل كوير!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 10:53 بعد از ظهر |