تبليغاتX
..:::دل گویه های من:::..
..:::دل گویه های من:::..
دل گویه هایم را برای تو می گویم




سایه زندگیم!
سايه زندگيم!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 8:19 بعد از ظهر |

فرشته ای به نام .....مادر!

 

کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از پرسید :" می گویند که فردا شما مرا به زمین می فرستید ؛ اما من به این کوچکی و بدون هـــــیچ کمکی چگونه می توانم برای زند گی به آنجا بروم؟"
خداوند پاسخ داد :" از میان بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد ."
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
-
اینجا در بهشت ، من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد :" فرشته ی تو برایت آواز می خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود."
کودک ادامه داد:" من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟"
خداوند او را نوازش کرد و گفت:" فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی ، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد می دهد که چگونه صحبت کنی ."
کودک باناراحتی گفت :" وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کار کنم ؟"
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت :" فرشته ات دست هایت را    کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی ."
کودک سرش را برگرداند و پرسید :" شنیده ام درزمین انسان های بدی هم زند گی می کنند .

چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟"
-"
فرشته از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود."
کودک با نگرانی ادامه داد:" اما من همیشه به این دلیل که دیگر شما را  نمی توانم ببینم ، ناراحت خواهم بود."
خداوند لبخند زد و گفت :" فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صدایی اززمین شنیده می شد . کودک    می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید :" خدایا ! اگر باید همین حالا بروم. لطفاً نام فرشته ام را     به من بگویید."
خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد :" نام فرشته ات اهمیتی ندارد . به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی!"

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 2:13 بعد از ظهر |

زندگی!

 

زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو درآن غرق .

 اين تابلو را به ديوار اتاق مى زنى ،

 آن قاليچه را جلو پلكان مى اندازى،

 راهرو را جارو مى كنى،

 مبلها به هم ريخته است

مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى

 در آشپزخانه واويلاست وهنوز هم كارهات مانده  است .

يكي از مهمان ها كه الان مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود است و

چهار چشمى همه چيز را مى پايد .

 از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى،

از حياط به توى هال مى پرى،

 از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر مي گردى

پرده و قالى و سماور گل و ميوه  و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و شهين .......

غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و خيالات مى روى و

 مى آ يى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان......

 سر پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...!

لحظه اى همه چيز را رها كن !

 خودت را خلاص كن!

بايست و با خودت روبرو شو!

 نگاهش كن ! خوب نگاهش كن ! او را مى شناسى ؟

دقيقا ور اندازش كن كوشش كن درست بشناسي اش،  درست

بجايش آورى.

 فكر كن ببين اين همان است كه مى خواستى باشى ؟

اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوري تر و مهمتر از اينكه همه اين

مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره و تكرارى و زودگذر و تقليدى و

 بي دوام و بى قيمت را از دست و دوشت بريزى و.....

 به او بپردازى، او را درست  كنى!

 فرصت كم است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!

چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند!

 آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 8:12 قبل از ظهر |

فوتوبلاگ من!
این هم فوتوبلاگ عزیز من!
|+| نوشته شده توسط سودابه در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 9:44 بعد از ظهر |

چرا حرف مرا نمی فهمد؟

یا نه! بهتر است بگویم چرا مرا آنطور که می خواهم نمی فهمد؟

خدایا مگر تو زن و مرد را برای آرامش یکدیگر نیافریدی پس چرا حرفهایشان علایقشان نظراتشان افکارشان و اولویتهایشان اینقدر باهم تفاوت دارد؟

کاش فقط تفاوت داشت!

تنافر دارد!

از این تضادها و ازاین عدم تناسبات حالم به هم می خورد.

فهمیده ترین هایشان هم باز نمی فهمند.اينها ديگر فوق ليسانس و دكترا و .... نمي خواهد!

خداوندا! گفته بودی لقد خلقنا الانسان فی کبد ( ما انسان را در زجر و سختی آفریدیم!)

ولی باورمان نبود.

جسم را که زجر می کشدهیچ خیالی نیست!

روح را که خسته می شود چه كنم؟

دل را كه شكسته مي شود چه كنم؟

اشك را كه ريخته مي شود چه كنم؟

اين دل شكسته و اين اشكهاي ريخته سرمايه هاي منند!

پيشكش!

بپذيرشان!

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 8:0 بعد از ظهر |

فیلترینگ!!!
همه پایین ترین ها فیلتر شدند!!

حالا نوبت رسیده به بالاترین!!!

|+| نوشته شده توسط سودابه در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 9:8 قبل از ظهر |

یاحسین شهید!

 

يا حسين شهيد! 

 

يا اباالفضل!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 10:55 قبل از ظهر |

حاصل عمر!
 

"حاصل عمرم سه سخن بیش نیست"

سوختم و سوختم و سوختم!!!

|+| نوشته شده توسط سودابه در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 7:46 قبل از ظهر |

یک اتفاق جالب:

امروز همین صبحی تلفن زنگ زد.

وقتی گوشی برداشتم آقایی بود گفت من از دبستان......(یکی از مدارس غیر انتفاعی معروف شهر!) تماس می گیرم. به ما این اداره رو معرفی کردند که من جواب یک سوال را بگیرم!!

گفتم :بفرمایید! چه سوالی؟ اگر بتونم حتما کمکتون می کنم .

گفت :در کتابهای درسی دبستان راجع به دمای سیاره زهره و عطارد ضد و نقیض نوشته شده!

هرکسی یک چیزی میگه کتابهای مختلفی رو هم بررسی کردم هرکدام دمای یکی را بیشتراعلام کرده اند یکی زهره یکی عطارد! شما می تونید به ما کمک کنید تا بچه ها با خیال راحت جواب را بگیرند و برای امتحان شک و شبهه ای نداشته باشند؟

گفتم به اینترنت دسترسی دارید؟

گفت نه!!!!

(خواستم بگم عجب مدرسه نمونه ای که معلم علومش حتی تو مدرسه هم به اینترنت دسترسی نداره پس تکلیف این پولهای قلمبه ای که از پدرو مادر های بیچاره می گیرن چی میشه؟)

گفتم : بله چشم من سعی میکنم جوابشو پیدا کنم.

کمی تو گوگل سرچ کردم جواب رو پیدا کردم.

"با اینکه عطارد به خورشید نزدیکتراست ولی دمای سطح آن ۳۷۰درجه است در صورتی که دمای سطح سیاره زهره ۴۸۰ درجه است و این به دلیل وجود جو مملو از دی اکسید کربن در اطراف زهره است که مانند عایق یک طرفه ای برای حرارت عمل می کند یعنی گرمایی را که از خورشید به سطح سیاره می تابد درخود نگاه داشته مانع از خروج آن می شود درنتیجه دمای سطح سیاره بالاتر می رود."

جواب رو پرینت گرفتم و برای معلم علوم با انگیزه!!!! و دلسوز دبستان فکس کردم.

ولی بعدش به فکر فرو رفتم.

هنوز بعد از این همه انفجار اطلاعاتی در دنیا معلم های ما به همان شیوه های قدیمی این در و اون در زدن برای یافتن جواب سوالهای خودشون و بچه ها متوسل می شوند! تازه این نمونه نادری از یک معلم دلسوز بود که زحمت تماس با این طرف و اون طرف و جستجوی جواب رو به خودش داده بود!

خیلی متاسفم که آموزش و پرورش هیچ کاری برای بازآموزی مفید معلمین انجام نمی دهد.

خیلی متاسفم که کودک من قراراست در اینگونه مدارس نمونه!!! شروع به درس خواندن کند!

خیلی متاسفم.....

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 12:7 بعد از ظهر |

هیچ می دانی؟

فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند!

|+| نوشته شده توسط سودابه در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 7:52 قبل از ظهر |