تبليغاتX
..:::دل گویه های من:::..
..:::دل گویه های من:::..
دل گویه هایم را برای تو می گویم




گفتمش :دل مي خري؟

 پرسيد چند؟

گفتمش دل مال تو، تنها بخند!

 خنده کرد و دل ز دستانم ربود.

 تا به خود باز آمدم او رفته بود

                                دل ز دستش روي خاک افتاده بود

                                                         جاي پايش روي دل جا مانده بود!!!

|+| نوشته شده توسط سودابه در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 12:0 بعد از ظهر |

ز من نگارم

                   عزیزم

                                 خبر ندارد!!

زحال زارم

                 حبیبم

                                 خبر ندارد!!

                                                    ندارد! ندارد! ندارد! ندارد.......

|+| نوشته شده توسط سودابه در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ساعت 10:13 بعد از ظهر |

اَتَلَ مَتَل يه بابا…

شعر ساده و زيبايي از "كتاب آبي" سروده "ابوالفضل سپهر"

به ياد همه جانبازان و خانواده هاي آنان.

 

  اَتَلَ مَتَل يه بابا…

  اتـل متل يه بابا

  كه اون قديم قديما

 حسرتشو مي خوردن

 تمومي بچه ها

 اتل متل يه دختر

 دردونه ي باباش بود

هر جا كه بابا مي رفت

دخترش هم باهاش بود

اون عاشق بابا بود

بابا عاشق اون بود 

به گفته ي رفيقاش

بابا چه مهربون بود

تو يه روز آفتابي

بابا تنها گذاشتش

عازم جبهه ها شد

دخترُ جا گذاشتش

چه روز هاي سختي بود

اون روزهاي جدايي

چه سال هاي بدي بود

ايام بي بابايي

چه لحظه ي سختي بود

اون لحظه ي رفتنش

ولي بدتر از اون بود

لحظه ي برگشتنش

هنوز يادش نرفته

نشون به اون نشونه

اونكه خودش رفته بود

آوردنش به خونه

زهرا به اون سلام كرد

بابا فقط نگاش كرد

اداي احترام كرد

بابا فقط نگاش كرد

خاك كفش بابا رو

سرمه ي تو چشاش كرد

هي بابا رو بغل كرد

بابا فقط نگاش كرد

زهرا براش زبون ريخت

هزار دفعه صداش كرد

پيش چشاش ضجه زد

بابا فقط نگاش كرد

اتل متل يه بابا

يه مرد بي ادعا

مي خوان كه زود بميره

تمومه خواستگارا

اتل متل يه دختر

كه بر عكس قديما

براش دل مي سوزونن

تمومي بچه ها

زهرا به فكرباباس

بابا به فكر زهرا

گاهي به فكر ديروز

گاهي تو فكر فردا

يه روز مي گفت كه خيلي

براش آرزو داره

ولي حالا دخترش

زيرش لگن مي ذاره

يه روز مي گفت دوسْت دارم

عروسيتو ببينم

ولي حالا دخترش

ميگه به پات مي شينم

مي گفت برات بهترين

عروسي رو مي گيرم

ولي حالا مي شنوه

تا خوب نشي نمي رم 

وقت غذا كه مي شه

سرنگُ ور ميداره

گوشه ي لُپ باباش

سرنگ و مي فشاره

براي اشك چشماش

هي بهونه مياره

”غصه نخور بابا جون

اشكم مال پيازه“

بابا با چشماش مي گه

خدا برات بسازه

هر شب وقتي بابا رو

مي خوابونه توي جاش

با كلي اندوه و غم

ميره سر كتاباش

حافظُ ور مي داره

راه گلوش مي گيره

قسم مي ده حافظُ:

خواجه بابام نميره!

دو چشمشُ مي بنده

خدا خدا مي كنه

با آهي از ته دل

حافظ ُ وا مي كنه

فال ُ شاهد فال ُ

به يك نظر مي بينه

نمي خونه ، چرا كه

هر شب جواب همينه

ديشب كه از خستگي

گرسنه خوابيده بود

نيمه ي شب چه خوابِ

قشنگي رو ديده بود

تو يك باغ پر از گل

پر از گل شقايق

ميون رودي بزرگ

نشسته بود تو قايق

يه خورده اونطرف تر

ميون دشت لاله

بابا سوار اسبه

مگه ميشه ؟ محاله!

بابا به آسمون رفت

به پشت يك در رسيد

با دستاي مردونه ش

حلقه ي در رو كوبيد

ندايي اومد از غيب

دروازه رو واكنيد

مهمون رسيده از راه

قصري مهيا كنيد

وقتي بلند شد از خواب

ديد كه وقت اذونه

عطر گل نرگسي

پيچيده بود تو خونه

هي بابا رو صدا كرد

بابا چشاش بسته بود

ديگه نگاش نمي كرد

بابا چقدر خسته بود 

آي قصه قصه قصه

يه دختر شكسته

كه دستهاي ظريفش

چند ساله پينه بسه

چند ساليه كه دختر

زرنگ و ساعي شده

از اون وقتي كه بابا

قطع نخاعي شده

نشونه ي بيعته

پينه ي دست زهرا

بهترين شفاعته

نگاه گرم بابا!

|+| نوشته شده توسط سودابه در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ساعت 9:52 قبل از ظهر |

قرآن
امروز به برنامه جالبی برخوردم که می تونید از اینجا دانلودش کنید

اين برنامه براي تایپ اتوماتیک آیات قرآن در نرم افزار Microsoft Word است.

كافيست آنرا دانلود كرده بعد از باز كردن آن مراحل نصب را طي كنيد . سپس يكبار كامپيوترتان را Restart كنيد . ازاين به بعد در منوهاي بالاي برنامهWord بعد از Help گزينه Al-Quran ديده مي شود كه با استفاده از آن مي توانيد آيات قرآن را به انتخاب خودتان بصورت عربي يا با ترجمه انگليسي وارد نماييد!

اگر به دردتون خورد بعد از سازنده برنامه من رو هم دعا كنيد!

لينك دانلود

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 12:23 بعد از ظهر |

خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر!

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

I am thankful for the husband who snoser all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me.

 

 

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.

I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street. 


خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.



خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat.

 

 

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard.

 

 

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home.

 

 

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation.



خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear.

 

 

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.

I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear.

 

 

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive.



خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني به ياد آورم كه اغلب اوقات سالم  هستم.
I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time.

 


خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.

I am thankful for the becoming broke on shopping for New Year, because it means I have beloved ones to buy gifts for them.

 

خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر!
Thanks God, Thanks God, Thanks God!

 

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 11:44 قبل از ظهر |

تنها
تنهای تن هاست مریم عزیز من!
|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 1:45 بعد از ظهر |

عید قربانی که گذشت را میهمان برادر امام رضا(ع) بودیم!

باور ندارید؟ شهرضا یکی از شهرهای استان اصفهان است که با اصفهان ۸۰ کیلو متر فاصله دارد. این شهر مدفن یکی از برادران امام رضا علیه السلام است. امامزاده پررونقی که شهرضایی ها همیشه نامش را برلب دارند و در مواقع خاص با توسل به او می گویند یا سلطون شاهرضا!

امامزاده شاهرضا!

 

 

كاشيكاريهاي امامزاده شاهرضا

 

كاشيكاريهاي امامزاده شاهرضا

كاشيكاريهاي امامزاده شاهرضا

كاشيكاريهاي امامزاده شاهرضا

سقف امامزاده

راستي مي دونستيد كه شهيد محمد ابراهيم همت فرمانده لشكر محمد رسول الله(ص) شهرضايي بوده است؟ اين هم عكس مزار اين شهيد كه در صحن همين امامزاده شاهرضا قراردارد.

مقبره شهيد همت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت 1:1 بعد از ظهر |

پیر گیوه دوز!!!

پير گيوه دوز در بازار شهرضا! 

جواني شمع ره كردم كه جويم زندگاني را

نجستم زندگاني را و گم كردم جواني را


عكس ، پيرمردي گيوه دوز در بازار شهرضا يكي از شهرهاي تاريخي استان اصفهان واقع در ۸۰ كيلو متري اصفهان را نشان مي دهد.

|+| نوشته شده توسط سودابه در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت 3:3 بعد از ظهر |

 
چنانچه هسته بايد نخست در دل خاك بشكافد تا راز دلش در آفتاب عريان شود، شما نيز بايد رنج «شكافتن» را تجربه كنيد تا به «شكفتن» در رسيد.
                                                                                                                                                           «جبران خليل جبران»
|+| نوشته شده توسط سودابه در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 11:48 قبل از ظهر |

خدايا چرا من؟

آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود:چرا خدا تو را براي چنين       بيماري انتخاب كرد؟

 او در جواب گفت :در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

|+| نوشته شده توسط سودابه در پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 8:6 قبل از ظهر |

به: سنگ صبورم!

مهربان همسرم!

سلام آهنگ هر سازم
سلام اي زندگي سازم
تمام هستي ام را من
به چشمان تو مي بازم
چشات همرنگ خورشيده
 قشنگه صبح اميده
ميون اين همه گلها
چشام تنها تو را ديده
تو عطر رازقي هستي
تو شوق عاشقي هستي
نجابت از تو مي باره
 تو مثل زندگي هستي
به اميد سلام عشق
 هميشه از تو مي خوانم
توي تبعيد و تنهايي
به ياد تو ست كه مي مانم

|+| نوشته شده توسط سودابه در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 8:57 قبل از ظهر |

....... و اين است قصه ناگفته اين ده روز.......

 

هميشه قصه ها با "بودِ" يكي و " نبودِ" ديگري آغاز مي شوند.

كه : يكي بود ، يكي نبود .

"يكي" رفته بود و "يكي" مانده بود.

اما اين بار قصه آغاز شده بود با "بودِ" همه ما.

داشت خوب پيش مي رفت.

به نقاط هيجان انگيز و اوج ماجرا رسيده بود...

كه ناگهان آن " يكي" كه از ابتدا، قصه را شروع كرده بود ، رفت!

آري، رفت! رفتنش اما ، به ميل خودش نبود.

برايش مقدر كرده بودند كه برود.

بهانه ها را گرفته بودند، در مغزهاي سبك و تهيشان پرورانده بودند،

و بالاخره ناجوانمردانه و ظالمانه ،

هرسه ، دستهايشان را از يك آستين بيرون آوردند و...

خنجر نامردمي را به سينه اش فرود آوردند!

ديدم كه....... مي رود!

ديدم كه ...... با دلي شكسته مي رود!

براي آخرين بار صداي گامهايش در گوشم طنين انداخت و ..... رفت .

صداي آشناي گامهاي پر صلابتي كه هرروز ،

شروع روز كاريِ جديدي را نويد مي داد ،

اين بار حكايت از دلي خسته و شكسته مي كرد.

او رفت .

و ما خود را به دست حادثه سپرديم.

حيف!

صد حيف از اين جايگاه!

كه اكنون ناشايستهايي برآن تكيه زده اند كه نه براي بهبود اوضاع ،

بلكه براي ختم غم انگيز قصه مان آمده اند!

در اين ده روز ، طوفان حوادث به طرز حيرت انگيزي ،

 طومارِ كار بسياري را به هم پيچيد.

هميشه ويران كردن آسان تر از آباد كردن است!

چهار سال چه خون دلها خورد و خورديم تا اين سرا را آباد كنيم!

و حال چه آسان و مغول وار ويرانه اش كردند!

و سوزاندند ريشه تمام هستي و موجوديت كاريمان را .....

و حتي دلهايمان را.....

«جاي آن است كه خون موج زند  در دل لعل »

«زين تغابن كه خزف مي شكند بازارش»

مي دانم! چرخ روزگار از اين بازيچه ها بسيار دارد !

ولي ديگر كودكي هايم به پايان رسيده!

ديگر شيفته بازيچه ها نمي شوم!

حيران و سرگردانم!

پس كي ابرهاي فريب و نيرنگ كنار مي روند

وچهره خورشيد تابان حقيقت رخ مي نمايد؟

«سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي!»

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در شنبه دوم دی 1385 ساعت 11:25 بعد از ظهر |