تبليغاتX
..:::دل گویه های من:::..
..:::دل گویه های من:::..
دل گویه هایم را برای تو می گویم




ايران ما در يلدا!!

ايران ما در يلدا!

ايران ما هر طوري كه باشه باز هم قشنگه امشب شب يلداي ايران ماست!

مباركتون باشه! هرجا كه هستيد !حتي اگر دركنار خانواده نيستيد!

حتي اگر شب پرستاره ايران بالاي سرتون نيست!

در اين شب من به ياد همه هستم!

بياييد براي همديگر دعا كنيم !

الهي آمين!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 11:37 قبل از ظهر |

شب يلدا مبارك!!!

هندونه خور شب يلدا!!!

امشب هندونه بخوريد فراوون! ولي خواهش مي كنم مثل اين ني ني بيچاره هول نزنيد !!

|+| نوشته شده توسط سودابه در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 11:32 قبل از ظهر |

باعجله
سلام

اين چندروزه فرصت نمي كنم زياد بيام تو وب

يه خبرايي شده و يه اتفاقاتي افتاده كه خيلي سرم شلوغه!

بعدا بيشتر توضيح ميدم

فعلا خدانگهدارهمگي!

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 11:16 قبل از ظهر |

شکر.هزاربارشکر!

من این موقع صبح اصلا اشتها ندارم.نمی تونم صبحانه بخورم!

 نگاهش رو از روی استکان چایی با حالت قهر به ساعت دوخت و در حالی که شاکی به نظر می رسید گفت:نگا کن.هنوز شیش نشده.ببین هوا چقدر تاریکه...می دونی من چقدر از تاریکی بدم میاد.اصلا می دونی تقصیر توئه اگه یه کم اصرار کرده بودی طرف خونه رو به ما اجاره می داد اونوقت لازم نبود من برای رفتن به اداره ساعت شیش از در خونه بیام بیرون...توی سرما...توی این تاریکی...

همسرش سعی کرد لبخند بزنه.به نق نق های زنش عادت کرده بود.گفت:در عوض اینجا بزرگتره.ببین یه میز چهار نفره توی آشپزخونش جا گرفته. آخرین واحدش هم اجاره رفت.خدا کنه اینم مثل بقیه همسایه ها خوب باشه. 

- لا اقل اگه یه ماشین می گرفتی مجبور نبودم صبح به این زودی پاشم.به خدا بدبخت ترین آدما هم الان یه چهار چرخه دارن..

- می دونی به نظرم همسایه جدیدمون یه نوازنده باشه.دیروز دیدم که یه پیانو بزرگ سه پایه سیاه رو  می بردن داخل.می گن تنهاست.زن و بچه نداره.فکر کنم از اون استادای پیر باشه که...

- برو بابا حوصله داری.حالا از این به بعد باید صدای دینگ دینگ پیانو رو هم تحمل کنم.وااای چرا هوا روشن نمیشه.پاشو همه چراغارو روشن کن قلبم گرفت!

 مرد از جا بلند شد.دوتا لوستر پنج شاخه و یک آباژور پایه بلند رو روشن کرد.

- آخیش...لا اقل حالا جلوی پامو می بینم.ناهارت یادت نره ها.من رفتم.اگه خوردم زمین تقصیر توئه.خیابونا یخ زده.هوا هم که تاریکه...

در بسته شد.

توی حیاط همسایه جدید رو دید.آروم به هم سلام کردن.پیر نبود.یه مرد جوان.خوش لباس.صورت اصلاح کرده.با بوی خوش ادکلن و یه عینک بزرگ.همسایه لبخند قشنگی زد و گفت:صبح زیباییه.سرد و زمستونی.بیرون حتما یخبندونه.من همسایه جدید شما هستم.به زودی میام و با همه آشنا میشم.

 حس عجیبی در صدای مرد همسایه بود.حسی آشنا.حس زندگی...

-خوشحال میشیم.تشریف بیارید...شما هم مثل من مجبورید صبح به این زودی از خونه بزنید بیرون.ماشینم که ندارید.هوا هنوز روشن نشده.من از تاریکی متنفرم.

مرد همسایه دوباره لبخند زد.با یک حرکت عجیب در رو باز کرد و گفت:من از سمت چپ می رم شما؟

-من می رم ایستگاه اتوبوس.سمت راست...

-پس تا بعد...روز خوبی داشته باشید...خدانگهدار 

از چیزی که دید قلبش فشرده شد.دستاش شروع به لرزیدن کرد.حالت تهوع بهش دست داده بود.همونجا روی یخ ها نشست.از خودش بدش اومد.از خودش که گفته بود از تاریکی متنفره...

از زیر پالتوی گرون قیمت مرد همسایه یه عصای سفید بیرون اومد.

مرد همسایه با صدای زیبایی زمزمه می کرد: یک شکر تو از هزار نتوانم کرد...یک شکر تو از هزار نتوانم کرد...

|+| نوشته شده توسط سودابه در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 11:22 قبل از ظهر |

 

 این هم عکسهای باران زیبای امروز

باران

باران

 

باران

 

باران

 

 

 

دوستان پرسیده بودند آیاحرفه ای عکاسی می کنم یا نه و با چه دوربینی؟!!!

خدمتتون عرض کنم که خیلی دوست دارم حرفه ای عکس بگیرم ولی فعلا نه امکانات دارم نه وقت!!

بنابراین با همین دوربین فکسنی ۲ مگا پیکسلی موبایلم همینطور عشقی عکس می گیرم!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 10:56 قبل از ظهر |

باران!!
باز باران با ترانه با گهر های فراوان می خورد بربام خانه!!!


  دوباره همه چیز زیبا شده

 درختها دیوار ها  حتی خیابانهای آب گلی!

بارون همه چیز رو می شوره به جز این دل زنگار غم گرفته من

دلم می خواد برم بیرون زیباییهای بارون رو ببینم

از پشت پنجره نه!

امسال برای اولین بار می تونم بدون مانع شیشه عینک بارون رو ببینم!

خیلی کیف داره

دلم لک زده برای یک دل سیر عکاسی و شکار لحظه ها و صحنه ها

باید برم. نمی تونم اینجا همینجور بشینم و اون بیرون بارون بیاد . الان از اون وقتهاست که صندلیم میخ پیدا میکنه!!!! نمیشه نشست!!

اصلا اهمیتی نداره خرجش ۲ ساعت مرخصی ساعتیه.ولی ارزش داره!

وای.... ترجمه هام می مونن ....

خوب ! دنده ام نرم امروز ظهر نمی خوابم شب هم اگر شد دیر تر می خوابم!


آه باران!

ای امید جان بیداران

بر پلیدی ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟؟!!!

 

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 9:46 قبل از ظهر |

تنها منشين!

آمد آمد با دلجویی گفتا با من
تنها منشین - برخیز و ببین - گلهای خندان صحرایی را
از صحرا دریاب این زیبایی را
با گوشه گرفتن درمان نشود غم
برخیز و بپا کن شوری تو به عالم
تو که عزلت گزیده ای
غم دنیا کشیده ای
ز طبیعت چه دیده ای تو
تو که غمگین نشسته ای
زجهان دل گسسته ای
به چه مقصد رسیده ای تو
آمد آمد با دلجویی گفتا با من
تنها منشین - برخیز و ببین - گلهای خندان صحرایی را
از صحرا دریاب این زیبایی را
زین همه طراوت از چه رو نهان کنی
شِکوه تا به کی ز جور این و آن کنی
دل غمین به گوشه ای چرا نشسته ای
جان من مگر تو عمر جاودان کنی
تا کی تو چنین باشی
عمری دل غمین باشی
گلگشتِ چمن بهتره
یا گوشه نشین باشی
تا کی باید باشی
افسرده در بند دنیا
خندان رو شو چون گل
تا بینی لبخند دنیا
آمد آمد با دلجویی گفتا با من
تنها منشین - برخیز و ببین - گلهای خندان صحرایی را
از صحرا دریاب این زیبایی را

رحیم معینی کرمانشاهی

|+| نوشته شده توسط سودابه در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 7:2 قبل از ظهر |

یک مطلب طنز!!

سوتی های رسانه ای
 

 روزنامه کیهان، روز سه شنبه ( ۲۶ ام ) تو صفحه اول نوشته بود: زندانی گنابادی حافظ قرآن شد. بعد نوشته بود: این هموطن خوزستانی ... ...
خوب نکته اینه که گناباد تو خوزستان نیست، تو خراسانه!

یه تبلیغی جدیدا تو تلویزیون نشون میده که ظاهرا مال یک شرکت آموزش کنکور به اسم " تست قرمز " هست ... خلاصه یه پسره رو نشون میده که کتابای اینا رو می خونه بعد میره سر جلسه با خیال راحت تست میزنه ...
فقط یه نکته ای هست ... این پسره سر جلسه کنکور فقط یه پاسخ نامه دستشه ... هیچ پرسش نامه ای وجود نداره ...!

چند سال پیش توی یه برنامه زنده شبکه تهران (فکر کنم شبهای تهران بود) احمدزاده بعد از اینکه یکی مسابقه رو برد گفت: هدیه ای به رسم امانت به شما میدیم!

یكی دو هفته پیش این پسره (امیرمحمد) به عمو پورنگ گفته بذرا یه ماچ از لبات بگیرم و پورنگ هم سرخابی شده!

توی اخبار سراسری بود که آقای بابان همراه همکار خانومش می‌خواست خداحافظی کنه گفت: به همراه خانمم از شما خداحافظی می کنم!

برنامه‌ی صبح ايراني راديو سراسری که از ساعت
۶ و خورده ای صبح شروع ميشه يک مجری خانم داره به اسم قلع ريز يا مشابه اون که يه روز، گفتند: يک خبر جالب می‌خوام براتون بخونم، تو اينترنت می‌گشتم (!) اين خبر رو ديدم که نوشته يک پيرمرد به مدت ۵۰ سال بالای درخت زندگی کرده و بعد فرمودند که: شوخي نيست، طرف ۵ قرن بالاي درخت بوده!

آقای خیابانی، بازی ایران / کرواسی : نیمه اول:
  ... و یک ارتکاب دیگه از خطا به نفع تیم کرواسی ...

قبل از اخبار ورزشی در شبکه خبر یهو تصویر اومد روی یه دسته گل روی یه میزی که توی استودیو بود، یکی از مجری ها اخبار ورزشی صداش می‌اومد که می‌گفت، نه اینو دیگه نذار دیروز پدرمون در اومد!

یکی از برنامه های زنده شبانه چند سال قبل بود که تو شبکه تهران پخش می شد و احمدزاده و حسینی مجریاش بودن. خسرو شایگان (دوبلور) تلفنی باهاشون تماس گرفته بود و اینا هم گیر داده بودن که یه آهنگی رو که معمولا زمزمه می‌کنی بخون. هرچی این بنده خدا می گفت الآن چیزی یادم نیست ول کن نبودن که یه دفعه شروع کرد به خوندن : مرا ببوس ...! مرا ببوس ... اون دو تا هم که دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صدای خوبی! حالا می‌رسیم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقیشو بخونه!

یه دفعه توی برنامه چرا و چیه شبکه تهران آقاجون به یکی از بچه ها گفت یه شعر بخون. اونم شروع کرد به خوندن: چه خوشگل چه خوشگل شدی امشب. بعد آقاجون سریع گفت بسه دیگه.

بعد از پایان بازی ایران-بوسنی فردوسی‌پور گفت:بازی زیبایی بود که فکر کنم با نتیجه‌ی پنج بر دو به سود ایران تمام شد!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 9:16 قبل از ظهر |

مزایای وبلاگ نویسی!!!

چقدر جالبه!

تو این مدت که کار وبلاگ نویسی رو شروع کردم چقدر دوستان ندیده خوبی پیدا کردم.

چقدر آدمهای شبیه به هم و متضاد هم در این دنیا زیادند! تابحال اینقدر به این فکر نبوده ام!

خیلی از وبلاگها رو دیدم که انگار حرف دل منه که توی اونها نوشته شده! جالب نیست کسی که معلوم نیست کیه و کجای این دنیای پهناور داره زندگی میکنه اینقدر فکرو احساسش به شما نزدیک باشه؟

وقتی از سر تصادف افرادی را پیدا میکنی که مثلا در شهر آبا و اجدادیت زندگی می کنند یا کسانی که حتی در شهر خودت و از مدرسه ای که توش درس می خوندی فارغ التحصیل شدند احساس شادی و قرابت عجیبی سراپای وجودتو می گیره!

ای کاش تو عالم حقیقی زندگی روزمره هم اینطور بود مثل عالم مجازی توی اینترنت اینقدر به آدم خوبها بر می خوردی ولی حیف....... دریغ از یک همزبون همدل.....

|+| نوشته شده توسط سودابه در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 10:57 قبل از ظهر |

تفاوتهای من و رئیسم!!

وقتي من يك كاري را دير تمام مي كنم، من كند هستم.
وقتي رئيسم كار را طول دهد، او دقيق و كامل است.
وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتي رئيسم كاري را انجام ندهد، او مشغول است.
وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.
وقتي رئيسم اين كار را بكند، او ابتكار عمل به خرج داده است.
وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتي رئيسم، رئيسش را راضي نگاه دارد، او همكاري مي كند.
وقتي من اشتباهي كنم، من نادان هستم.
وقتي رئيسم اشتباه كند، او مانند ديگران يك انسان است.
وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشت زدن هستم.
وقتي رئيسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.
وقتي يك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من هميشه مريض هستم.
وقتي رئيسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتماً خيلي بيمار است.
وقتي من مرخصي بخواهم، بايد يك جلسه دليل و توجيه بياورم.
وقتي رئيسم به مرخصي برود، بايد مي رفت چون خيلي كار كرده است.
وقتي من كار خوبي انجام مي دهم، رئيسم هرگز به خاطر نمي آورد.
وقتي من كار اشتباهي انجام دهم، رئيسم هرگز فراموش نمي كند.


همه اینها رو گفتم ولی انصافا من از رئیسم ناراحتی به دل ندارم

تو ارتباط با كارمنداش تكه! مراعات حال همه را مي كنه ! خدا نگهش داره! 

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 6:51 قبل از ظهر |

لبخند خدا

  لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم .  وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند

 زن نیازمند، در حالی که اصرار می کرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم .

جان گفت نسیه نمی دهد 

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من

خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو ؟

لوئیز گفت: اینجاست

-لیستت را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستی ببر

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد ، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت وآن را روی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت

خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند

در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است 

        کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: « ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن»

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت ومتحیر خشکش زد

لوئیز خداحافظی کرد و رفت 

........ فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .

|+| نوشته شده توسط سودابه در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 7:54 قبل از ظهر |

تله موش

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد .
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند .
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد .
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند !
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!

|+| نوشته شده توسط سودابه در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 7:53 قبل از ظهر |

نامه چارلی چاپلین به دخترش

سالها پيش در ابتداي نوجواني اين نامه را در مجله اي خواندم.تاثير عميق و روح حرفهاي يك پدر به دخترش هنوز درذهنم هست.كاش اقلا دخترهاي امروزي كمي به اين نامه فكركنند!


نامه چارلی چاپلین به دخترش
جرالدین ! دخترم !
از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دید گانم دور نمی شود تو کجایی؟
در پاریس روی صحنه تتاتر پر شکوه شانزه لیزه در نقش ستاره باش بدرخش
اما اگر فریاد تحسین انگیز تماش گران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ترا فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان
هنر قبل از آ نکه دو بال پرواز به انسان دهد اغلب دو پای او را می شکند
جرالدین دخترم
پدرت با تو حرف می زند شاید شبی درحشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد
آ ن شب است که این الماس ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است
روزی که چهره زیبای یک اصیل زاده ترا بفریبد آن روز است که بند باز ناشی خواهی بود بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند
از این رو دل به زر وزیور مبند
بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد
اما اگر روزی دل به مرد آفتاب گونه بستی با او یک دل باش وبه راستی او را دوست بدار
دخترم
هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان شایسته این یافت که دختری ناخن پایش را برایش عریان کند برهنگی بیماری عصر ماست به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است
جرالدین دخترم
با این پیام سخنم را به پایان می رسانم
انسان باش زیرا گرسنه بودن ودر فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست وبي عاطفه بودن است

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت 11:48 قبل از ظهر |

دل خوش سیری چند؟

امروز یکی تجویز می کرد برای لاغری روزی نیم ساعت با شور و حرارت برقصی کافیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

برو بابا! شور و حرارت پیشکش! مگه زوری زوری هم رقص میاد؟؟؟

دل خوش سیری چند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط سودابه در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 12:28 بعد از ظهر |

بر گشته بودم كودكي ام را مرور كنم
چكمه هاي لاستيكيِ سوراخ شده ام
كنار درِ اطاق
روي هم افتاده بود
برف مي باريد
روز تولدم را
برف مي پوشاند
بوي ذغال
بوي غذا روي چراغ ِ سه فتيله اي
گوشه اطاق
عطر نان
كرسي گرم
و مجمعه مسي بزرگ
و چراغ گرد سوزي كه پت پت مي كرد
نخودچي و كشمش و تيله هاي رنگارنگ
و صداي مادر كه مي گفت
چكمه هايت روي هم افتاده
كفش هاي عيدت را پا كن
بند كفش هايت را ببند
سفري داري تا سبز بهار
تا پراكندگي عطر گل ارديبهشت

بر گشته بودم كودكي ام را مرور كنم
حرفي كنار گوشم زمزمه شد
تو بودي آيا؟
تو كجا بودي؟

چقدر تا بزرگ شدن دويدم
مادرم گفت كه تو
حادثه اي سبز هستي
وه چه دير فهميدم
آري...آري
تو حادثه اي سبز بودي
مي دويدم تا زمستان سفيد گيسو
مي دويدم تا آينه ي بخت سفيد
پايم به گوشه لبخندت گرفت
چيزي درونِ من تلو تلو خورد افتاد
روز تولدم را آورده بودم
دست هايم يخ زده بودند
دست هايت را به من دادي
بگذار بند كفش هايم را ببندم و بيايم
از پشت ديوارِ بي قراري
نگاه مي كردم
شايد اشاره ابرويي
اما فقط كماني بود كه
دل مي زد پر پر
بگذار بند كفش هايم را ببندم و نفسي تازه كنم
تو زبان گنجشك ها را مي داني
و من تعبير خواب زمستانيِ درختان را
و اما تو ارديبهشتي
تعبير سبز منِ زمستاني
بگذار رازي را فاش كنم
گوش هايت را بده به من
من زبان زمستان را مي دانم
گوش هايت را بده
صداي شكستن چيزي را
نمي شنوي؟؟؟؟؟؟؟؟
|+| نوشته شده توسط سودابه در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 8:43 قبل از ظهر |