تبليغاتX
..:::دل گویه های من:::..
..:::دل گویه های من:::..
دل گویه هایم را برای تو می گویم




در بی کرانه زندگی دو چیز افسونم می کند:

آبی آسمان را که می بینم و می دانم که نیست

خدا را که نمی بینم و می دانم که هست!

|+| نوشته شده توسط سودابه در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 9:47 قبل از ظهر |

آخ چقدر بدنم درد مي کنه

خدا کنه امروز بابا اصغر دلش بسوزه و منو با اين خاله کوکب نفرسته بيرون

هر چي ميگم از اين چايي تلخ و بدمزه ها نمي خورم به زور ميريزه تو حلقم . واي اونوقت همش دلم مي خواد بخوابم .

چشام سنگين ميشه . همش خوابم مياد . رفت و آمد آدما رو مي بينم و پول خردهايي که مي ريزند تو کاسه ولي نمي تونم از جام بلند شم . چقدر سردم ميشه تو اين هوا.

موقع برگشتن خاله کوکب همه پول خردها رو مي شمره و ميريزه تو کيسه اش و بعدش هم منو کشون کشون دنبال خودش مي کشه تا خونه و سهم بابا اصغرو بهش ميده .

کاش امروز نياد دنبالم .

کاش امروز بابا اصغر مثل قديما مهربون بشه و برام پفک بخره .

کاش مثل دو سه روز پيش دوباره دلش برام بسوزه .

موقعي که فهميد خاله کوکب زده تو گوشم اون هم به خاطر اينکه کمي ازش دور شدم ناراحت شد و باهاش دعوا کرد .

دلم خنک شد ولي بعدش وقتي دوباره خوابالو شد بهش گفت که مي تونه منو با خودش ببره بيرون .

خدا کنه بابا اصغر ديگه دوا نخواد ...

خدا کنه خاله کوکب نياد امروز ...


چرا هیچ کس به فکر این کوچولو های اسیر در دستهای کثیف فقر نیست؟
|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 11:25 قبل از ظهر |

خونه خالي خونه غمگين

خونه سوت و كوره بي تو

رنگ خوشبختي عزيزم

ديگه از من دوره بي تو

مه گرفته كوچه‌ها رو

اما سايه تو پيداست

مي شنوم صداي شب رو

ميگه اون كه رفته اينجاست

تو با شب رفتي و با شب

مياي از ديار غربت

توي قلب من مي موني

پرغرور و پر نجابت

حالا دستِ منِ تنها

شعردستاتو مي خونه

حس خوبِ با تو بودن

 تو رگاي من مي مونه

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 10:52 قبل از ظهر |

عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله
عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله

گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از تصورات بود
سوال این بود
معنی عشق چیست؟
نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟

وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله

مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله

عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله

عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله

عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله

عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4 ساله

عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. امیلی - 8 ساله

عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. بابی - 7 ساله

اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا 7 - ساله

عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله

عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله

موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی 8 - ساله

مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله

عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله

عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله

عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله

می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله

وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله

و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه . همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که چی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 8:14 قبل از ظهر |