تبليغاتX
..:::دل گویه های من:::..
..:::دل گویه های من:::..
دل گویه هایم را برای تو می گویم




تاکی؟ هان؟ آخه تاکی؟

ای همه زنهای عالم پس چرا یک قیام درست وحسابی نمی کنید؟

این همه تحقیر را چطور تحمل می کنید؟

زن بودن یعنی بیگاری بیگاری بیگاری

به خدا محاله خودشون طاقت این همه کار رو داشته باشن!

خیر که ندارند هیچ!!! اقلا حق ما رو نخورند !

|+| نوشته شده توسط سودابه در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 10:30 قبل از ظهر |

در يك نظر سنجي از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه جالبي به دست آمد از اين قرار
سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟
و كسي جوابي نداد...
چون در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟
در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟
در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟
در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟
در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 8:54 قبل از ظهر |

بیا سنگ صبورم بیا !

سنگ که نه، زلال دریایی !

ولی صبوری ( تو آن کوه بلندی که سر تا پا غروره.......)

شادی دل من و شادی!!

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 10:55 قبل از ظهر |

دو رویی.....

دورویی....

یه زمونی دورویی معنا داشت!!

اما حالا همه شده اند هزار رو،  هزار رنگ .....

کاش رنگاشون به قشنگی رنگین کمان بود  نه مثل لیوان آبی که نقاش قلم موی رنگش رو تو اون میشوره!! اگر رنگ روشنی هم داشته رنگهای تیره اونو خنثی کردند.

تو این دنیای الوان دلم یکرنگی می خواد...

یکدل و یک زبون !!

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 10:50 قبل از ظهر |

قهوه که می خوری به من گوش بده
شاید دیگر با هم قهوه نخوریم
و فرصتی نداشته باشیم ؛
! برای گپ زدن

نه از تو چیزی می گویم ؛
نه از خودم
! ما شمالی ترین نقطهء عشقیم
دو سطر حاشیه نویسی شده با مداد
دربارهء چیزی بزرگتر و پاک تر ازمن و تو
.... حرف می زنم
.... از عشق

عشق ، شاپرکی آمده از بهشت بود ؛
بر شانه هامان نشست و
... ما پراندیمش
ماهی مطلایی بود آمده از دریا ؛
! ... ما له اش کردیم
ستاره یی آبی بود که سوزاندیمش
ماهی مطلایی بود آمده از دریا ؛
و
! ... ما له اش کردیم

مهم نیست که تو چمدانت را ببندی و بروی
تمام زن ها در خشم چنین می کنند
مهم نیست که من سیگارم را با خشم
.... روی مبل خاموش کنم
! ... مسئله پیچیده تر از این هاست

به من و تو مربوط نیست ؛
ما دو صفر در شمال عشقیم
.... و دو سطر حاشیه نویسی شده با مداد
قصه ، قصه ی آن دو ماهی مطلاست
که دریا به آغوشمان افکند و
.... ما میان انگشتانمان له اش کردیم
.... افسوس


شعر زیبایی بود که در وب گردی پیداش کردم. نظر شما چیه؟

|+| نوشته شده توسط سودابه در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 9:15 قبل از ظهر |

خوش گذشت!

بعد از مدتها دیشب خیلی خوش گذشت!

راستش اول قرار نبود خوش بگذره آخه می خواستم برم مراسم ختم مادر یکی از همکارام.

ولی یکباره بعد از افطار به کله ام زد مریم رو هم خبر کنم

خبر نداشت پشت تلفن گفت هان؟ آره آره میام!!!!! خوش میگذره!!!!!!!!

بش گفتم مریم خل شدی ؟ چی چی رو خوش میگذره؟ می خوایم بریم مجلس ختم !!!

.

.

.

ولی عجب خوش گذشت .شادی خوابش برد به همین خاطر گذاشتمش پیش مامان و رفتم دنبال مریم.

بعد از مراسم رفتیم روی یه نیمکت تو پارک نشستیم و حرف زدیم.......

یعنی خجالت می کشم بگم "حرف زدم !!"

وقتی چونه ام گرم میشه به هیشکی امان نمیدم اینم مرض واگیریه که از مهربان همسرم وا گرفتم.

از خاطراتم گفتم

از آشناییها از کار از درس از زندگی و ......

یه باره دلم گرفت .........

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 1:34 بعد از ظهر |

دوستی
دقت كردي؟ هميشه وقتي آدم مجرده و دوستهاش ازدواج مي كنند مدتي كه ميگذره ازشون دلگير ميشه كه چرا سراغي ازش نمي گيرن انگار وقتي ازدواج كردن اينقدر سرشون شلوغ ميشه كه اولين كار رهاكردن دوستهاي قديمي است.

ولي نمي دونم چرا اوضاع احوال من برعكسه؟ هرچي سعي مي كنم با اين دوستهاي مجرد يا متاهل قديمي تماس داشته باشم و ارتباط مداوم مان را حفظ كنم كمتر جواب مي شنوم.

چرا اينا اينجوري شدن؟

عوضش دل همشون آب بشه

يه دوست جديد پيدا كردم هرچند از لحاظ سني باهم فرق داريم ولي از هر لحاظ ديگه اي دوست خوبي محسوب ميشه خدا كنه بشه بيشتر باهم صميمي بشيم!

|+| نوشته شده توسط سودابه در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 11:51 قبل از ظهر |

همشاگردی سلام!
همشاگردی سلام!همشاگردی سلام!همشاگردی سلام!......

یادش به خیر روزگاران خوش کودکی

تا این سرود رو نمی شنیدم باورم نمی شد مهر اومده!

من از یک نظر آدم عجیبی ام! همیشه موقع عمیق ترین لحظات خوشحالی گریه ام می گیره! چه خوشحالی های خودم چه دیگران.

چند ساله این سرود رو نشنیدم ولی بازهم اگر بشنوم اشک در چشمانم حلقه می زنه.مثل هر سال تمام سالهای خوش دبستان و راهنمایی و دبیرستان وحتی دانشگاه!

آغاز ماه مهر برهمه مبارک! کودکان امروز! کودکان دیروز! و مادران و پدران امروز !

|+| نوشته شده توسط سودابه در شنبه یکم مهر 1385 ساعت 10:44 قبل از ظهر |