تبليغاتX
..:::دل گویه های من:::..
..:::دل گویه های من:::..
دل گویه هایم را برای تو می گویم




دروغ
تو دنیایی که همه دروغ میگن چه سخته بخوای همش راست بگی

تازه از اون سخت تر اینه که وقتی میگی :"ببخشید من نمی تونم دروغ بگم" باکمال وقاحت میگن :"هااااااان مشکلتون همینه دیگه ! بلد نیستی چکار کنی!!!!!!!!!!" اونوقت چشات از تعجب میخواد از جا در بیاد که چطوری به هیکل گنده شون و زبون دراز و پلیدشون می نازن و تو رو به گناهی که خیلی هم صوابه متهم می کنن.

عجب روزگاریه ! یارو نمی تونه به قولی که داده عمل کنه اونوقت از تو می خواد پشت تلفن به طرف که از صبح تا حالا با تلفناش دیوونه ات کرده دروغ بگی . اونم چه دروغی :"بهشون بگید زنگ به همراهشون زدم تو بیمارستان بودن گفتن بچه شون حالش بد شده بردنش بیمارستان .!!!!!"

دیگه اینقدر داغ کردم که نتونستم جلو خودمو بگیرم گفتم: آقای مهندس حالا چرا از جون بچه تون مایه میذارید؟ اقلا یه دروغ دیگه بگید!!!

خدا عمر به مخترع کالر ای دی بده . حداقل حالا مجبور نیستم دروغ مسخره دیگرون رو تکرار کنم. شماره طرف که میفته حالا بذار هی زنگ بزنه!!!

|+| نوشته شده توسط سودابه در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 ساعت 12:19 بعد از ظهر |

مریم
من در ارتباطاتم با دیگران خصوصا هم جنسهای خودم خیلی راحت و صمیمی برخورد می کنم.

شاید نظر درستی نباشه ولی عقیده دارم همه آدمها نسبتا خوبند مگر اینکه خلافش ثابت بشه.

به همین خاطر اطرافیان هم زود باهام جور میشن

در این میان گاهی وقتها از ارتباطم پشیمون میشم و گاهی وقتها هم خیلی خوشحال

یکی از ارتباطات موفقم رو الان میگم ولی اولیش رو حالا نمی گم یه کم دیگه بگذره بعدا لو میدم!!!

مریم یکی از این دوستهای خوب منه .همین جوری پیداش کردم به همین سادگی والبته به همین خوشمزگی(!!!)

بعد از ۳ هفته چند دقیقه پیش دیدمش .

قبلا دریایی بودولی حالا  اقیانوسی شده! میدونی آخه دو هفته رفته بود اقیانوس!!

حالا چه ماهیایی آورده کم کم معلوم میشه!

چطوری؟ یکی از راههاش اینجاست!

|+| نوشته شده توسط سودابه در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 12:24 بعد از ظهر |

نرگس
شاید این سریال نرگس حداقل برای بچه کوچولوها  یک حسن داشت!

همه افراد خانواده را دور هم جمع می کرد.

شادی من هنوز تو جو اون سیر می کنه میگه "مامان بیا بیشین نلگس شولو میشه !"

" پس کوش؟ نلگس کجا لفته؟"

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 10:54 قبل از ظهر |

شادی
امروز می خوام شما رو بایک کوچولوی شیرین زبون آشنا کنم

شادی کوچولو دختر گل مامانی و عزیز دل بابایی

باز امروز دم در مهد کودک گریه کرد . گفتم بیا مامانی اینم یه بوس توهم منو بوس کن ظهر میام دنبالت .

ولی بازم اشک می ریخت

کسی چه میدونه شاید اون دنیا باید جواب این اشکهای داغ رو هم پس بدم.

|+| نوشته شده توسط سودابه در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 10:47 قبل از ظهر |

من و ما
چندسال گذشته؟

.

.

.

هنوز شوک زده ام!!

من فکر می کنم مهمترین اتفاق زندگی همین "ما"شدن "من" باشه.

البته بازم بستگی به سطح توقعت داره.اگر خیلی رویایی باشی و خوشبین اونوقت مثل من هنوز بعد از چند سال تو شوک باقی می مونی

من عقیده دارم آدم باید یا "من"  مطلق باشه یا "ما" مطلق بشه.حد واسط و بینابین این دو حالت یعنی زجر مطلق!

هرچند خیلی از "من" خودم راضی نبودم ولی از "ما" شدنم هم توقع زیادی داشتم.نه بابا از این خبرها نیست.

معلق و پا در هوا

آشفته و پریشون

دلتنگ و بغض آلود

چی به سرش اومده این دل من؟

تازه باید آرام دل یارم باشم

پناه دستای کوچولوی دخترم باشم

خدایا خودت........

|+| نوشته شده توسط سودابه در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 8:35 قبل از ظهر |

یه عالمه کار دارم

مثل خیلیها نمیگم وقت ندارم

آره ... بعضی وقتها وقت دارم

مثل امروز!!

ولی از وقت مهمتر دل و دماغ و انگیزه است که فعلا ندارم. هروقت هم تو یه اینجور وضعی کاری کردم به کل خراب کردم.

پس...

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 2:25 بعد از ظهر |

دل گویه های من!
سلام

سلام به من

سلام به تو

سلام به او...

سلام به هرکس که خواسته و ناخواسته به اینجا آمده.

دل گویه هایم را فقط برای تو می گویم دل گویه های من!

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 1:27 بعد از ظهر |