تبليغاتX
..:::دل گویه های من:::..
..:::دل گویه های من:::..
دل گویه هایم را برای تو می گویم




زندگی
امروز نا خودآگاه جمله ای به یادم آمد که مطمئنم همه شما بارها آن را شنیده اید!!

ولی می خواهم بدانم چه کسی به یادش مانده؟؟!!!

در قسمت نظرات می توانید بفرمایید که این جمله را کجا شنیده اید؟؟؟؟

"زندگی منشوری است در حرکت دوار! منشوری که پرتو پرشکوه

خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی-خیال انگیز

 و پرشور جلوه گر ساخته است!!!"

|+| نوشته شده توسط سودابه در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 11:50 قبل از ظهر |

حکایت عشق وازدواج
 
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جوابش گفت: به  گندم زار  می روی وپر خوشه ترین شاخه گندم را می آوری. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا   خوشه ای بچینی.
 شاگرد به گندم زار رفت وپس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید:     چه آوردی؟ شاگرد گفت: هیچ هرچه جلوتر می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم به اُمید پیداکردن پرپْشت ترین تا انتها ی گندمزار رفتم. استادگفت: عشق یعنی همین
شاگرد گفت: پس ازدواج چیست؟ استاد گفت: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یادداشته باش که بازهم نمی توانی به عقب برگردی. شاگرد رفت وپس از مدتی کوتاه با درختی برگشت. استاد پرسید : چه کردی؟ شاگرد گفت: به جنگل رفتم واولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلو بروم بازهم دست خالی برگردم. استاد گفت: ازدواج یعنی همین.
|+| نوشته شده توسط سودابه در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 9:21 قبل از ظهر |

عجیب ولی واقعی!

 

این تصویر یک صخره در برمه است.این عکس فقط در یک روز خاص از سال میتواند گرفته شود.در این روز اشعه خورشید با زاویه خاصی بر این صخره می تابد :

خوب دقت كنيد! چه مي بينيد؟؟

 

چیزی متوجه شدید؟دوباره نگاه کنید:

چيزي متوجه شديد؟؟!!!

 

اگر هنوز اعجاز این تصویر را درک نکرده اید تصویر را بچرخانید:

جل الخالق!!!

تبارك الله احسن الخالقين!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 11:58 قبل از ظهر |

سکوت!
 

               سکوتم از رضایت نیست!

                                     دلم اهل شکایت نیست!

|+| نوشته شده توسط سودابه در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 11:36 بعد از ظهر |

 
هنگامی که عشق می ورزید . روا نیست بگوئید: " خدا در قلب من است"
 
بهتر آنست که بگوئید: " من در قلب خدا جای دارم."
 
جبران خليل جبران
 
 
|+| نوشته شده توسط سودابه در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 12:10 بعد از ظهر |

 

 

 

 

براي آمدنت ايستاده ام، دستت

چه شور و شوق قشنگي به زنگ در داده است!

شعر كامل را اينجا بخوانيد.زيباست.

|+| نوشته شده توسط سودابه در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 11:13 بعد از ظهر |

سلام. بعد از یک غیبت طولانی دوباره اومدم. امیدوارم سال جدید برای همه ما شروع خوبی داشته باشه و روز به روز شاهد موفقیت و سلامت همگان باشیم.

اما.....بادست پر آمدم!

مدتها بود به دنبال آهنگ کامل و با کیفیت گل ارکیده می گشتم که یا پیدا نکردم یا ناقص و بی کیفیت بود. تااینکه آقای اعلم در وبلاگشون گذاشتند و من هم بلافاصله برداشتم و آهنگ وبلاگم رو آپدیت کردم.باتشکر از ایشان. امیدوارم شما هم مثل من از این آهنگ خوشتون بیاد.

سعی می کنم در این فصل بهاری عکسهای بهاری که گرفته ام رو بیشتر بگذارم. مثل این یکی:

بهار اومده!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه هفتم فروردین 1386 ساعت 1:49 بعد از ظهر |

بهار! بهار! بهار!
   بهار آمد و شمشاد ها جوان شدند

                                                    پرندگان مهاجر ترانه خوان شدند

سال نو بر شما مبارك باد!

قاصد بهار!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 8:24 قبل از ظهر |

عشق

همه ما این مسئله را تجربه کرده ایم. لحظاتی وجود داشته اند که هریک از ما اشک ریزان گفته ایم:

"از عشقی در عذابم که ارزشش را ندارد!"

ما درعذابیم چون احساس می کنیم بیشتر از آنچه ستانده ایم نثار کرده ایم.

در عذابیم چون ارزش عشق ما ناشناخته باقی می ماند و در عذابیم چون قادر نیستیم قوانین خود را تحمیل کنیم.

اما در نهایت هیچ دلیلی برای عذاب ما وجود ندارد چراکه در هر عشقی بذری نهفته است که ما را به تکامل می رساند.

هرچه عاشق تر باشیم به تجربه معنوی نزدیک تر می شویم.

کسانی که به راستی واقع بین هستند وکسانی که روحشان از عشق نورانی است توانسته اند برهمه قیود و تعصبات زمان خویش غالب آیند.

 آنها توانسته اند آواز بخوانند بخندند و با صدای بلند نیایش کنند. آنها شاد بودند چراکه عاشق قادر است دنیا را فتح کندو از باختن هراسی ندارد.

عشق راستین یعنی ایثار با تمام وجود!

پائولو کوئیلو

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 3:10 بعد از ظهر |

نمایشگاه کتاب
دیروز بالاخره رفتم نمایشگاه کتاب!

وای که چه خبر بود. راستش اولین بارم بود می دیدم خلایق برای چیزی به غیر از خوردنی اینطوری هول می زنند.همهمه و شلوغی مردم برای خرید کتاب و صف طویل بن کتاب دم باجه بانک بیشتر از کتابها نظرم رو به خود جلب کرده بود. انصافاکتابهای خوبی هم آورده بودند. ولی حیف که شب عید بود و حقوق های کارمندی هنوز نرسیده و مخارج عید زود تر از راه رسیده و ....به هر حال ۱۲ تا کتاب خریدم!!! (بالفعل) ولی بالقوه می خواستم خیلی بیش از این خرج کنم. بعضی وقتها یک ترمزهایی در زندگی وجود دارد که .....

خداوند مستدام بدارد سایه همسر را!!!!

|+| نوشته شده توسط سودابه در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 7:37 بعد از ظهر |

عشق؟؟؟!!
عشق؟؟؟!!!
|+| نوشته شده توسط سودابه در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت 11:9 بعد از ظهر |

ژاپن

يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود  ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود  ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد . رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند .

يک کارگر ژاپنی در پاسخ " چه انگيزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پيشنهاد فنی به کارخانه بدهد ؟ " جواب داد : اين کار به من اين احساس را می دهد که شخص مفيدی هستم ، نه موجودی که جز انجام يک سلسله کارهای عادی روزمره فايده ديگری ندارد. 

مسئولین با کارگرها خوب وصمیمی بودند وکارگرها هم از آنها اطاعت می کردند . مسئولین در آنجا به همه افراد توجه مي كردند . در آنجا مسئولین رفتارشان به گونه اي بود كه كارگر به كارش علاقمند مي شد ، به نحوي كه اگر يك روز سر كارش نمی آمد دلش براي همکاران ، محل کار وحتی دستگاهي كه با آن كار مي كرد تنگ مي شد . مسئول ، وقتي مي خواست كاري را به كسي بسپارد ، نخست ساعتي آن كار را با وي انجام ميداد وقتي مطمئن مي شد وي آن كار را ياد گرفته است مي پرسيد: بروم ؟وسپس مي رفت .آنها هيچوقت نمي گغتند بيا اين كار را انجام بده ، مي گفتند ممكن است به ما كمك كنيد ؟ يا مي گفتند بياييد اين كار را با هم انجام دهيم .مديران سعی می کردند الگوی رفتاری کارکنان باشند . مثلا مدير وقتي مي ديد قسمتي از كارخانه كثيف است يك حوله سفيد به پيشاني مي بست و آنجا را جارو مي كرد . در آنجا حتي اعضاي خانواده صاحب كارخانه هم دوشادوش كاركنان كار مي كردند . هيچكس از صاحب كارش نمي ترسيد . همه سعي مي كردند كار خوب ارائه دهند و از اين مي ترسيدند كه كارشان خراب شود وديگران فكر كنند كه فلاني كارش بد است .اگر كاري خراب مي شد مدیر داد و فرياد راه نمي انداخت و كارگر را جلوي ديگران خوار نمي كرد ، بلكه براي او به آرامي شرح مي داد كه بهتر نيست كار را به اين طريق انجام مي دادي ؟ اگر در ماه كسي غيبت نمي كرد وكارش را خوب انجام مي داد مبلغ قابل توجهي به او پاداش مي دادند . اين باعث مي شد كارگر تشويق شود و مرتب و منظم سرکارش حاضر شود . 

زماني براي صحبت كردن وارتباط با كارگر در نظر گرفته مي شد . سرپرست لحظاتي را در حين كاركردن به بهانه آموزش دادن با كارگر حرف مي زد تا روحياتش را بهتر بشناسد . كارگر وقتي مشكلي داشت با سرپرست خود صحبت مي كرد تا مشكلات براي حل به بالاتر انعكاس پيدا كند . وقتي به اضافه كاري نياز بود مستقيم به كسي نمي گفتند اضافه كار بمانيد بلكه صبح در حين صحبت به يك نفر مي گفتند امروز كار زياد است و افراد ديگر به خود اجازه نمي دادند محيط را ترك كنند ، مي ماندند تا كار را به اتمام برسانند . صاحب كارخانه هيچوقت لفظ كارگرهايم ، يا كارخانه ام را به كار نمي برد . آنجا از يك كارگر معمولي تا صاحب كارخانه همه لفظ كارخانه امان را به كار مي بردند . وقتي سودي وارد كارخانه مي شد اين سود نسبت به ميزان حقوق بين همه توزيع مي شد. در آنجا كارگران معتقدند اگر خوب كار كنند سود كارخانه بيشتر مي شود اگر سود بيشتر شود شركتشان گسترش مي يابد شركت كه گسترش يابد اعتبارشان در كشور بالا مي رود . لذا همه دست به دست هم تلاش می کنند . دنياي آنها دنياي همدلي وهمكاري است . آنها تعطيلاتي دارند به اسم "هفته طلايي" که تقریبا هر چهار ماه در کل ژاپن، چند روز کارخانجات تعطیل است . مسئولین کارخانه یک شب قبل از تعطیلی ، همه کارگران را جمع می کنند ومی روند بیرون، جشن کوچکی می گیرند و وقتی می خواهند حقوق کارگران را بدهند از آنها قدر دانی می کنند و این حسن نیت باعث می شود که حتی خارجی ها هم برای آنها خوب کارکنند .

 با آنکه در شرکت های توليدی ژاپن ، قسمتی وجود دارد به نام کنسا (کنترل کيفی ) ،که اين قسمت نبض هر کارخانه است ، هر فردی سعی می کند کنترل کننده کار فرد قيلی باشد لذا همه سعی می کنند قطعه خوب و بی نقص ارائه دهند .کارگری که قطعه ای را توليد می کند به چشم يک خريدار به آن نگاه می کند .اگر کاری خراب شود کسی از صاحب کارش نمی ترسد بلکه چون می داند نفر بعدی که برای مرحله بعدی کار را تحويل می گيرد مجددا کنترل می کند و اگر کار ايراد داشته باشد آن را عودت می دهد، سعی می کند کار را به بهترین شکل انجام دهد . در واقع در خط توليد ، هر بخش نسبت به بخش ديگر مثل مشتری است . 

برای حفظ روحیه کارکنان محل کار معمولا در اماکن آفتابگیر ومشرف به مناظر طبیعی احداث می شود و ناهار خوری را هم در قسمت فوقانی ودارای چشم انداز بنا می کنند . 

در آنجا از کارکنان می پرسند به نظر شما امروز کار را چگونه انجام دهیم تا در کار پیشرفت داشته باشیم . مسئولین در آنجا ادعا نمی کنند که همه کارها را فقط خودشان بلدند تا کارگرها بتوانند به راحتی نظر بدهند . اگر کسی پیشنهادی برای تسهیل در کار و افزایش بهره وری ارائه دهد با او آنقدر خوب برخورد می شود که شخص مرتبا به دنبال ارئه نظر در جهت ارتقای کارش است و اگر کسی پیشنهادی بدهد که عملی باشد با دادن جایزه از او تقدیر می شود .

اگر کارگری در حين کار متوجه شود قطعه ای اندازه  يک دهم ميکرون ايراد دارد ، سريع به صاحب کار اطلاع می دهد . صاحب کار ، به مدير شرکت تامين کننده قطعه اطلاع می دهد . آن مدير حتی اگر با کارخانه  فاصله زيادی داشته باشد خودش را در همان روز به کارخانه می رساند تا عذر خواهی وجبران کند!

|+| نوشته شده توسط سودابه در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت 8:25 قبل از ظهر |

پدر بزرگ

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر ، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي كند.

دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود.

هنگام خوردن شام،غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شكست.

پسر و عروس از اين كثيف كاري پيرمرد ناراحت شدندو گفتند: بايد درباره پدربزرگ كاري بكنيم  و گرنه تمام خانه را به هم مي ريزد.

 آنها يك ميز كوچك در گوشه اطاق قراردادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد .

 بعد از اينكه يك بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شكست، ديگر مجبور بود غذايش را دركاسه چوبي بخورد .

هروقت هم خانواده او را سرزنش مي كردند، پدربزرگ فقط اشك مي ريخت و هيچ          نمي گفت.

يك روز عصر ، قبل از شام ، پدر متوجه پسر چهارساله خود شد كه داشت با چند تكه چوب بازي مي­كرد .

پدر رو به او كرد و گفت : پسرم ،داري چه كار مي كني؟

پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان كاسه چوبي درست مي كنم كه وقتي        پير شديد در انها غذا بخوريد و تبسمي كرد و به كارش ادامه داد.

از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يك ميز غدا مي خوردند.


با تشکر از دوست خوبم نوشين كه اين مطلب را برايم فرستاد.

|+| نوشته شده توسط سودابه در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 12:58 بعد از ظهر |

تولدم مبارک!

سلام!

بر اثر اعتماد به نفس زیاد! امروز٬ سالگرد زاده شدنم را به کلیه جهانیان تبریک و تهنیت می گویم!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 11:50 قبل از ظهر |

فاجعه ای در دل کویر!

با سلام

بی مقدمه شروع می کنم !

سه روز است شهرداری یزد با کمک تعداد زیادی کارگر و کامیون و بیل مکانیکی و جرثقیل به جان یکی از میادین بزرگ و اصلی شهر افتاده و کلیه درختان این میدان را از ریشه در آورده اند!

واقعا نمی دانم چرا؟

میدان امام حسین یکی از میادین بزرگ شهر است ویژگی این میدان این است که ابتدای بلوار دانشجو قرار دارد .مجتمع ادارات استان یزد در این بلوار واقع شده و یکی از پر تردد ترین خیابانهای شهر می باشد. جالب این که استانداری یزد در یک سوی میدان امام حسین قراردارد.

نمی دانم منظور از این کارها چیست؟

آیا زیبا سازی شهری است؟

خوش آمد گویی به مهمانان نوروزی ؟

یا پیشگیری از تفریح مردمی که شبهای تابستان فضای سبز این میدان را پس از گذران روزهای سوزان کویر تفرجگاهی هرچند خطرناک و حادثه خیز می دانستند!

به هر دلیل که باشد به نظر من هیچ توجیهی ندارد !

درختان سرو و نارون این میدان سالیان سال با راست قامتی زینت بخش این میدان بودند.

منظره بیرون کشیدن این سروهای تنومند از دل خاک به زور بیل مکانیکی بسیار درد آور بود. سروهای بزرگی که طول هرکدام از بنزهای ده تنی که برای حمل آنها استفاده می شد بیشتر بود!

امروز صبح که به محل کار می رفتم این عکسها را از این مناظر دلخراش تهیه کردم هرچند به دلیل ازدحام بیش از حد اتومبیلها در شروع روز کاری نتوانستم تصاویر شایسته ای تهیه کنم ولی شاید گویای گوشه ای از این فاجعه شهری باشد.

در شهری کویری مانند یزد که هر درخت گنجینه ای گرانبهاست نابودی این سرمایه عظیم طبیعی بسیار دردآور است.

چه بگویم؟ از مسوولین شهر و استان این سوال را دارم: آخر چرا؟

با چه توجیهی؟

چگونه می خواهید تاوان آنرا پس بدهید ای مومنین دارالعباده؟؟؟؟؟؟!!!!!!

 

فاجعه اي در دل كوير!

 

فاجعه اي در دل كوير!

  فاجعه اي در دل كوير!

 

فاجعه اي در دل كوير!

 

فاجعه اي در دل كوير!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 10:53 بعد از ظهر |

سایه زندگیم!
سايه زندگيم!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 8:19 بعد از ظهر |

فرشته ای به نام .....مادر!

 

کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از پرسید :" می گویند که فردا شما مرا به زمین می فرستید ؛ اما من به این کوچکی و بدون هـــــیچ کمکی چگونه می توانم برای زند گی به آنجا بروم؟"
خداوند پاسخ داد :" از میان بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد ."
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
-
اینجا در بهشت ، من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد :" فرشته ی تو برایت آواز می خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود."
کودک ادامه داد:" من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟"
خداوند او را نوازش کرد و گفت:" فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی ، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد می دهد که چگونه صحبت کنی ."
کودک باناراحتی گفت :" وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کار کنم ؟"
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت :" فرشته ات دست هایت را    کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی ."
کودک سرش را برگرداند و پرسید :" شنیده ام درزمین انسان های بدی هم زند گی می کنند .

چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟"
-"
فرشته از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود."
کودک با نگرانی ادامه داد:" اما من همیشه به این دلیل که دیگر شما را  نمی توانم ببینم ، ناراحت خواهم بود."
خداوند لبخند زد و گفت :" فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صدایی اززمین شنیده می شد . کودک    می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید :" خدایا ! اگر باید همین حالا بروم. لطفاً نام فرشته ام را     به من بگویید."
خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد :" نام فرشته ات اهمیتی ندارد . به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی!"

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 2:13 بعد از ظهر |

زندگی!

 

زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو درآن غرق .

 اين تابلو را به ديوار اتاق مى زنى ،

 آن قاليچه را جلو پلكان مى اندازى،

 راهرو را جارو مى كنى،

 مبلها به هم ريخته است

مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى

 در آشپزخانه واويلاست وهنوز هم كارهات مانده  است .

يكي از مهمان ها كه الان مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود است و

چهار چشمى همه چيز را مى پايد .

 از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى،

از حياط به توى هال مى پرى،

 از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر مي گردى

پرده و قالى و سماور گل و ميوه  و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و شهين .......

غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و خيالات مى روى و

 مى آ يى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان......

 سر پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...!

لحظه اى همه چيز را رها كن !

 خودت را خلاص كن!

بايست و با خودت روبرو شو!

 نگاهش كن ! خوب نگاهش كن ! او را مى شناسى ؟

دقيقا ور اندازش كن كوشش كن درست بشناسي اش،  درست

بجايش آورى.

 فكر كن ببين اين همان است كه مى خواستى باشى ؟

اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوري تر و مهمتر از اينكه همه اين

مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره و تكرارى و زودگذر و تقليدى و

 بي دوام و بى قيمت را از دست و دوشت بريزى و.....

 به او بپردازى، او را درست  كنى!

 فرصت كم است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!

چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند!

 آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 8:12 قبل از ظهر |

فوتوبلاگ من!
این هم فوتوبلاگ عزیز من!
|+| نوشته شده توسط سودابه در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 9:44 بعد از ظهر |

چرا حرف مرا نمی فهمد؟

یا نه! بهتر است بگویم چرا مرا آنطور که می خواهم نمی فهمد؟

خدایا مگر تو زن و مرد را برای آرامش یکدیگر نیافریدی پس چرا حرفهایشان علایقشان نظراتشان افکارشان و اولویتهایشان اینقدر باهم تفاوت دارد؟

کاش فقط تفاوت داشت!

تنافر دارد!

از این تضادها و ازاین عدم تناسبات حالم به هم می خورد.

فهمیده ترین هایشان هم باز نمی فهمند.اينها ديگر فوق ليسانس و دكترا و .... نمي خواهد!

خداوندا! گفته بودی لقد خلقنا الانسان فی کبد ( ما انسان را در زجر و سختی آفریدیم!)

ولی باورمان نبود.

جسم را که زجر می کشدهیچ خیالی نیست!

روح را که خسته می شود چه كنم؟

دل را كه شكسته مي شود چه كنم؟

اشك را كه ريخته مي شود چه كنم؟

اين دل شكسته و اين اشكهاي ريخته سرمايه هاي منند!

پيشكش!

بپذيرشان!

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 8:0 بعد از ظهر |

فیلترینگ!!!
همه پایین ترین ها فیلتر شدند!!

حالا نوبت رسیده به بالاترین!!!

|+| نوشته شده توسط سودابه در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 9:8 قبل از ظهر |

یاحسین شهید!

 

يا حسين شهيد! 

 

يا اباالفضل!

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 10:55 قبل از ظهر |

حاصل عمر!
 

"حاصل عمرم سه سخن بیش نیست"

سوختم و سوختم و سوختم!!!

|+| نوشته شده توسط سودابه در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 7:46 قبل از ظهر |

یک اتفاق جالب:

امروز همین صبحی تلفن زنگ زد.

وقتی گوشی برداشتم آقایی بود گفت من از دبستان......(یکی از مدارس غیر انتفاعی معروف شهر!) تماس می گیرم. به ما این اداره رو معرفی کردند که من جواب یک سوال را بگیرم!!

گفتم :بفرمایید! چه سوالی؟ اگر بتونم حتما کمکتون می کنم .

گفت :در کتابهای درسی دبستان راجع به دمای سیاره زهره و عطارد ضد و نقیض نوشته شده!

هرکسی یک چیزی میگه کتابهای مختلفی رو هم بررسی کردم هرکدام دمای یکی را بیشتراعلام کرده اند یکی زهره یکی عطارد! شما می تونید به ما کمک کنید تا بچه ها با خیال راحت جواب را بگیرند و برای امتحان شک و شبهه ای نداشته باشند؟

گفتم به اینترنت دسترسی دارید؟

گفت نه!!!!

(خواستم بگم عجب مدرسه نمونه ای که معلم علومش حتی تو مدرسه هم به اینترنت دسترسی نداره پس تکلیف این پولهای قلمبه ای که از پدرو مادر های بیچاره می گیرن چی میشه؟)

گفتم : بله چشم من سعی میکنم جوابشو پیدا کنم.

کمی تو گوگل سرچ کردم جواب رو پیدا کردم.

"با اینکه عطارد به خورشید نزدیکتراست ولی دمای سطح آن ۳۷۰درجه است در صورتی که دمای سطح سیاره زهره ۴۸۰ درجه است و این به دلیل وجود جو مملو از دی اکسید کربن در اطراف زهره است که مانند عایق یک طرفه ای برای حرارت عمل می کند یعنی گرمایی را که از خورشید به سطح سیاره می تابد درخود نگاه داشته مانع از خروج آن می شود درنتیجه دمای سطح سیاره بالاتر می رود."

جواب رو پرینت گرفتم و برای معلم علوم با انگیزه!!!! و دلسوز دبستان فکس کردم.

ولی بعدش به فکر فرو رفتم.

هنوز بعد از این همه انفجار اطلاعاتی در دنیا معلم های ما به همان شیوه های قدیمی این در و اون در زدن برای یافتن جواب سوالهای خودشون و بچه ها متوسل می شوند! تازه این نمونه نادری از یک معلم دلسوز بود که زحمت تماس با این طرف و اون طرف و جستجوی جواب رو به خودش داده بود!

خیلی متاسفم که آموزش و پرورش هیچ کاری برای بازآموزی مفید معلمین انجام نمی دهد.

خیلی متاسفم که کودک من قراراست در اینگونه مدارس نمونه!!! شروع به درس خواندن کند!

خیلی متاسفم.....

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 12:7 بعد از ظهر |

هیچ می دانی؟

فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند!

|+| نوشته شده توسط سودابه در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 7:52 قبل از ظهر |

گفتمش :دل مي خري؟

 پرسيد چند؟

گفتمش دل مال تو، تنها بخند!

 خنده کرد و دل ز دستانم ربود.

 تا به خود باز آمدم او رفته بود

                                دل ز دستش روي خاک افتاده بود

                                                         جاي پايش روي دل جا مانده بود!!!

|+| نوشته شده توسط سودابه در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 12:0 بعد از ظهر |

ز من نگارم

                   عزیزم

                                 خبر ندارد!!

زحال زارم

                 حبیبم

                                 خبر ندارد!!

                                                    ندارد! ندارد! ندارد! ندارد.......

|+| نوشته شده توسط سودابه در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ساعت 10:13 بعد از ظهر |

اَتَلَ مَتَل يه بابا…

شعر ساده و زيبايي از "كتاب آبي" سروده "ابوالفضل سپهر"

به ياد همه جانبازان و خانواده هاي آنان.

 

  اَتَلَ مَتَل يه بابا…

  اتـل متل يه بابا

  كه اون قديم قديما

 حسرتشو مي خوردن

 تمومي بچه ها

 اتل متل يه دختر

 دردونه ي باباش بود

هر جا كه بابا مي رفت

دخترش هم باهاش بود

اون عاشق بابا بود

بابا عاشق اون بود 

به گفته ي رفيقاش

بابا چه مهربون بود

تو يه روز آفتابي

بابا تنها گذاشتش

عازم جبهه ها شد

دخترُ جا گذاشتش

چه روز هاي سختي بود

اون روزهاي جدايي

چه سال هاي بدي بود

ايام بي بابايي

چه لحظه ي سختي بود

اون لحظه ي رفتنش

ولي بدتر از اون بود

لحظه ي برگشتنش

هنوز يادش نرفته

نشون به اون نشونه

اونكه خودش رفته بود

آوردنش به خونه

زهرا به اون سلام كرد

بابا فقط نگاش كرد

اداي احترام كرد

بابا فقط نگاش كرد

خاك كفش بابا رو

سرمه ي تو چشاش كرد

هي بابا رو بغل كرد

بابا فقط نگاش كرد

زهرا براش زبون ريخت

هزار دفعه صداش كرد

پيش چشاش ضجه زد

بابا فقط نگاش كرد

اتل متل يه بابا

يه مرد بي ادعا

مي خوان كه زود بميره

تمومه خواستگارا

اتل متل يه دختر

كه بر عكس قديما

براش دل مي سوزونن

تمومي بچه ها

زهرا به فكرباباس

بابا به فكر زهرا

گاهي به فكر ديروز

گاهي تو فكر فردا

يه روز مي گفت كه خيلي

براش آرزو داره

ولي حالا دخترش

زيرش لگن مي ذاره

يه روز مي گفت دوسْت دارم

عروسيتو ببينم

ولي حالا دخترش

ميگه به پات مي شينم

مي گفت برات بهترين

عروسي رو مي گيرم

ولي حالا مي شنوه

تا خوب نشي نمي رم 

وقت غذا كه مي شه

سرنگُ ور ميداره

گوشه ي لُپ باباش

سرنگ و مي فشاره

براي اشك چشماش

هي بهونه مياره

”غصه نخور بابا جون

اشكم مال پيازه“

بابا با چشماش مي گه

خدا برات بسازه

هر شب وقتي بابا رو

مي خوابونه توي جاش

با كلي اندوه و غم

ميره سر كتاباش

حافظُ ور مي داره

راه گلوش مي گيره

قسم مي ده حافظُ:

خواجه بابام نميره!

دو چشمشُ مي بنده

خدا خدا مي كنه

با آهي از ته دل

حافظ ُ وا مي كنه

فال ُ شاهد فال ُ

به يك نظر مي بينه

نمي خونه ، چرا كه

هر شب جواب همينه

ديشب كه از خستگي

گرسنه خوابيده بود

نيمه ي شب چه خوابِ

قشنگي رو ديده بود

تو يك باغ پر از گل

پر از گل شقايق

ميون رودي بزرگ

نشسته بود تو قايق

يه خورده اونطرف تر

ميون دشت لاله

بابا سوار اسبه

مگه ميشه ؟ محاله!

بابا به آسمون رفت

به پشت يك در رسيد

با دستاي مردونه ش

حلقه ي در رو كوبيد

ندايي اومد از غيب

دروازه رو واكنيد

مهمون رسيده از راه

قصري مهيا كنيد

وقتي بلند شد از خواب

ديد كه وقت اذونه

عطر گل نرگسي

پيچيده بود تو خونه

هي بابا رو صدا كرد

بابا چشاش بسته بود

ديگه نگاش نمي كرد

بابا چقدر خسته بود 

آي قصه قصه قصه

يه دختر شكسته

كه دستهاي ظريفش

چند ساله پينه بسه

چند ساليه كه دختر

زرنگ و ساعي شده

از اون وقتي كه بابا

قطع نخاعي شده

نشونه ي بيعته

پينه ي دست زهرا

بهترين شفاعته

نگاه گرم بابا!

|+| نوشته شده توسط سودابه در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ساعت 9:52 قبل از ظهر |

قرآن
امروز به برنامه جالبی برخوردم که می تونید از اینجا دانلودش کنید

اين برنامه براي تایپ اتوماتیک آیات قرآن در نرم افزار Microsoft Word است.

كافيست آنرا دانلود كرده بعد از باز كردن آن مراحل نصب را طي كنيد . سپس يكبار كامپيوترتان را Restart كنيد . ازاين به بعد در منوهاي بالاي برنامهWord بعد از Help گزينه Al-Quran ديده مي شود كه با استفاده از آن مي توانيد آيات قرآن را به انتخاب خودتان بصورت عربي يا با ترجمه انگليسي وارد نماييد!

اگر به دردتون خورد بعد از سازنده برنامه من رو هم دعا كنيد!

لينك دانلود

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 12:23 بعد از ظهر |

خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر!

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

I am thankful for the husband who snoser all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me.

 

 

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.

I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street. 


خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.



خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat.

 

 

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard.

 

 

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home.

 

 

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation.



خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear.

 

 

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.

I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear.

 

 

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive.



خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني به ياد آورم كه اغلب اوقات سالم  هستم.
I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time.

 


خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.

I am thankful for the becoming broke on shopping for New Year, because it means I have beloved ones to buy gifts for them.

 

خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر!
Thanks God, Thanks God, Thanks God!

 

 

|+| نوشته شده توسط سودابه در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 11:44 قبل از ظهر |